پشیمانی
دل زود باورم را به كرشمه ای ربودی
چو نیاز ما فزون شد تو بناز خود فزودی
به هم الفتی گرفتیم ولی رمیدی از ما
من و دل همان كه بودیم و تو آن نه ای كه بودی
من از آن كشم ندامت كه ترا نیازمودم
تو چرا ز من گریزی كه وفایم آزمودی
ز درون بود خروشم ولی از لب خموشم
نه حكایتی شنیدی نه شكایتی شنودی
چمن از تو خرم ای اشك روان كه جویباری
خجل از تو چشمه ای چشم رهی كه زنده رودی ...
«رهی»
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 18:48  توسط تارا
|



